یاشیل!
...و شیطان بهانه ایست برای عشق بازی
بچهها میگویند هر شب دوازده به بعد از این نزدیکیها صدای زوزهی سگی میآید که صبح هنگام طلوع آفتاب قطع میشود. از جنها حرف میزنند و از مراسمی که هفتهی پیش داشتهاند و تا صبح صدای ساز و دهل میآمده. از پسری مازنی میگویند که یکی دو ماه قبل سر پست شبانه میخواسته از بغل دیوار سرک بکشد که ناگاه چیزی سیاه تمام صورتش را پوشانده بود و از ترس زبانش گرفته بود. میگویند به حرف نیامد تا معافیت پزشکی گرفت. سرهنگ گفته بود حتما نایلونی چیزی بوده است و هیچ کس باورش نشده بود. گاهی حرف از «پژاکها» میشود و از زمستان سال قبل که سر یک ستوان و دو سرباز را انداخته بودهاند حیاط این ساختمان. و از وقتی من آمدهام مدام حرف «زیلایی» است که سرهنگ گفته همین روزها میرود جای دیگر و بچهها میدانند که تبعید میشود. ... بچه ها می گفتند کار هر شبش است. اما من از سیگار کشیدنش هم می ترسم. چیزی در سرم وول می خورد. سینه ام سرد شده است.نه از جن و آل می ترسم و نه از زوزه ای که تا صبح یکریز کشیده می شود. سایه اش را می بینم که روی کپه ی خاک چندک زده است. بچه ها دیروز ته سیگارهایش را که توی چاه انداخته بود، شمرده بودند. می گفتند این سیزده تا مال یک شبش است و یکی به شوخی گفته بود چاهی را که می کند با ته سیگارهایش پر می کند! چاه را وقتی می کند که شبش پست نداشته باشد. بچه ها می گفتند از فردای همان روزی شروع کرده که با سرهنگ بحثشان گرفت و سرهنگ یکی خواباند بیخ گوشش. از سرهنگ حرف می زدند و از اینکه فکر کرده بچه ها حالواند و نمی فهمند کندن چاه استراتژی و اینجور چیزها نیست و الکی می خواهد زیلایی را خسته کند که شب را تا صبح بخوابد و فکرهای ناجور سرش نزند... ********* ...صدای قدمهایش را می شمارم.پا می گذارد روی پله ی اول. از آن روز حرف می زدند که سرهنگ به لج بچه ها را به صف کرده و دو دور حیاط را پامرغی برده بودشان. می گفتند دلشان به حال زیلایی می سوخت که بعدِ پا مرغی، سالن را بین سرهنگ و سروان اسدی پنج بار غلت زد و بالا آورد. پله ی دوم و سوم را هم بالا می آید. گوش تیز می کنم و چشمانم را گشاد. می گفتند بار اولش نیست که شب یکهو می زند به چاک. تا حالا به کسی نگفته کجا می رود و چه کار می کند. سرهنگ بار قبل که فهمیده بوده کلی داد و بیداد کرده و زیلایی انگار نه انگار. چند بار هم سیگارش را گرفته بوده که گزارش کرده اند و هربار دو روز در بازداشتگاه مانده و برایش چند روز اضافی زده اند. چند قدم دیگر بر می دارد و بالا می آید. نفسم تند می زند. زانوهایم می لرزد. دندانهایم را کیپ به هم می فشارم... چقدر سخت است که دستت برای نوشتن نرود و چند سوژه ی ناب داستانی هی در مغزت وول بخورد. خودکار را برداری و یکی دو سطر ننوشته کاغذ را پاره کنی و پشت کامپیوتر که بنشینی برای نوشتن، هنوز چند سطر ننوشته انگشت اشاره بگذاری رویBackspace و چشمانت را ببندی و فکر کنی شروعت چگونه باشد و چطور ادامه بدهی. از اینکه هیچ چیز به ذهنت نمی رسد کلافه شوی و کامپیوتر را خاموش کنی و دست دراز کنی و «قمارباز» را برداری، صفحه ی 202 را باز کنی و این چهل صفحه ی باقی مانده را تمام کنی تا فردا «عزاداران بیل» را شروع کنی که قول داده ای زود پسش دهی. از دیر آپ کردن وبلاگت که مثل «بامرام»ها اعصاب خودت هم خورد شده ، بنشینی و چرت و پرتی بنویسی و خودت را به روز شده جار بزنی که اگر کسی گذرش به اینجاها افتاد از باز کردن صفحه ات پشیمان نشود. فکر کنی که دلیل ننوشتن یا نتوانستن نوشتنت چیست و جوابی نیابی. عاشق فلان دختر که نیستی، فصل امتحانات هم که نیست نگران باشی که دو شبه باید مثلن 400 صفحه معماری کامپیوتر بخوانی که تک نشوی. و همینطور فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی و ننویسی... حتم دارم نیوتن اگر تو را داشت قصه ی جاذبه اش را از لبخندهای تو شروع می کرد آنوقت چه فرق داشت سیب که از درخت جدا می شود زمین بیفتد یا آسمان برود مهم این قصه است وجاذبه ای که دارد
کلیک کنید
| Design By : Night Skin |




